×
×

ترامپ شکست را خواهد پذیرفت؟

  • کد نوشته: 1257
  • ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
  • 3 بازدید
  • ۰
  • چرا بسیاری معتقدند آمریکا در این جنگ شکست خورده است؟ برای پاسخ، باید یک خطای رایج را کنار گذاشت: اشتباه گرفتن «اهداف تاکتیکی» با «اهداف استراتژیک».
    ترامپ شکست را خواهد پذیرفت؟
  • شکست‌ها همیشه با عقب‌نشینی رسمی آغاز نمی‌شوند. گاهی یک ابرقدرت هنوز روی کاغذ ایستاده، هنوز ناوهایش در دریا هستند، هنوز رسانه‌هایش از گزینه‌های روی میز حرف می‌زنند؛ اما در عمق میدان، اراده‌اش شکسته است. تاریخ، شکست را نه از روی تعداد حملات بلکه از روی نسبت «هدف» و «نتیجه» قضاوت می‌کند. پرسش اصلی این نیست که چه کسی بیشتر شلیک کرد؛ پرسش این است که چه کسی نتوانست به آنچه می‌خواست برسد.
    برای همین است که امروز، نه فقط در ایران بلکه در بسیاری از محافل تحلیلی، رسانه‌ای و دانشگاهی آمریکا و جهان از شکست واشنگتن سخن گفته می‌شود؛ شکستی که نه از زاویه‌ی تبلیغات سیاسی بلکه از نسبت میان اهداف اعلام‌نشده‌ی جنگ و واقعیت میدان قابل فهم است.
    جان مرشایمر، نظریه‌پرداز مشهور روابط بین‌الملل و استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو صریح می‌گوید: “به وضعیتی که ترامپ در آن قرار دارد نگاه کنید. او با یک شکست کامل روبه‌رو است. او شکست خورد. جنگ با ایران یک اشتباه فاحش بود و در واقع، مسئله این است که آیا او این شکست را خواهد پذیرفت یا نه.”
    از آن طرف، لیندسی گراهام ــ سناتوری که سال‌ها از تندترین چهره‌های ضدایرانی واشنگتن بوده ــ ناخواسته اعتراف می‌کند که اگر آمریکا در نهایت تن به توافق بدهد، به این دلیل است که فهمیده ایران هنوز کنترل تنگه هرمز و ضربه‌زدن به شریان انرژی خلیج فارس را دارد؛ اعترافی که در واقع یعنی موازنه‌ی قدرت برخلاف طراحی واشنگتن، تغییر نکرده بلکه حتی می‌تواند به سود ایران بازتعریف شود.
    اما چرا بسیاری معتقدند آمریکا در این جنگ شکست خورده است؟ برای پاسخ، باید یک خطای رایج را کنار گذاشت: اشتباه گرفتن «اهداف تاکتیکی» با «اهداف استراتژیک»
    در هر جنگی ممکن است یک طرف در سطح تاکتیکی ضربه بزند؛ افراد را ترور کند، زیرساختی را هدف بگیرد یا خسارت سنگین وارد کند. اما معیار نهایی پیروزی، تحقق اهداف راهبردی است؛ همان چیزی که جنگ برای آن آغاز شده است.
    هدف اصلی آمریکا و متحدانش صرفاً به شهادت رساندن رهبر شهید انقلاب، فرماندهان نظامی و هموطنان ایرانی ــ که از سنگین‌ترین و تلخ‌ترین هزینه‌های این جنگ برای ملت ایران بود ــ یا حمله به مراکز امنیتی و انتظامی نبود. این اقدامات با همه‌ی ابعاد دردناک و تکان‌دهنده‌شان، در واقع بخشی از یک نقشه‌ی بزرگ‌تر بودند. پروژه‌ی اصلی، از کار انداختن سیستم حکمرانی ایران در یک عملیات برق‌آسا بود؛ سناریویی چندلایه که قرار بود طی سه روز، زنجیره‌ای از رخدادها را فعال کند: فروپاشی انسجام داخلی، آشوب فراگیر، نابودی توان موشکی و هسته‌ای، فعال‌سازی شکاف‌های قومی، اشغال برخی نقاط راهبردی و در نهایت، کشاندن ایران به مدلی شبیه ونزوئلا یا حتی تجزیه‌ی سرزمینی.
    محاسبه‌ی دشمن روشن بود: ضربه‌ی اولیه، شوک اجتماعی ایجاد می‌کند؛ شوک اجتماعی به آشوب تبدیل می‌شود؛ آشوب، ساختار سیاسی را فرسوده می‌کند؛ و در نهایت، جمهوری اسلامی ایران از درون فرو می‌پاشد.
    اما آنچه در میدان رخ داد، تقریباً معکوس طراحی واشنگتن بود. به‌جای شورش سراسری، موجی از همبستگی ملی شکل گرفت. به‌جای فروپاشی انسجام، شکاف‌های اجتماعی تا حد زیادی ترمیم شد. به‌جای خاموش‌شدن میدان، حضور مردمی در خیابان‌ها استمرار پیدا کرد و نوعی بازتعریف از هویت انقلابی در جامعه شکل گرفت.
    به‌جای توقف توان موشکی، ضربات ادامه یافت. به‌جای حذف نقش منطقه‌ای ایران، الگوی امنیتی وابسته به آمریکا در غرب آسیا زیر سؤال رفت. و مهم‌تر از همه، ساختار سیاسی ایران باقی ماند؛ همان ساختاری که هدف اصلی جنگ بود.
    در جنگ‌های نامتقارن، این مسئله اهمیت حیاتی دارد. وقتی یک ابرقدرت با نیت براندازی به کشوری حمله می‌کند، صرف بقای آن کشور به‌معنای شکست پروژه‌ی براندازی است. حال اگر همان کشور علاوه بر حفظ موجودیت خود، بتواند اراده‌ی سیاسی و امنیتی‌اش را نیز حفظ کند، شکست مهاجم عمیق‌تر می‌شود.
    اینجاست که مفهوم کلیدی «جنگ اراده‌ها» اهمیت پیدا می‌کند؛ مفهومی که رهبر شهید انقلاب بارها برای توصیف تقابل با جبهه‌ی استکبار و صهیونیسم به‌کار برده بودند. در این چارچوب، جنگ فقط نبرد موشک‌ها و ناو‌ها نیست؛ نبرد اراده‌هاست: «معنای جنگ نامتقارن این است که دو طرفِ جنگ از منابع مختلف‌الحالی، با هویّتهای مختلف برخوردارند؛ این جنگ نامتقارن است؛ یعنی هرکدامِ از این دو طرف امکاناتی دارند، منابع قدرتی دارند که طرف دیگر آن را ندارد. ما با استکبار جهانی در حال جنگ نامتقارنیم؛ چرا؟ ممکن است او یک امکاناتی داشته باشد که ما نداشته باشیم امّا ما هم امکاناتی داریم که او ندارد؛ آن امکان چیست؟ توکّل، اعتماد به خدا، اعتماد به پیروزی نهایی، اعتماد به قدرت انسان، به قدرت اراده‌ی انسان مؤمن؛ این را ما داریم؛ این شد جنگ نامتقارن. در جنگ نامتقارن اراده‌ها هستند که با هم میجنگند؛ هر اراده‌ای غلبه پیدا کرد، پیروز خواهد شد. در میدان، اراده را ضعیف نکنید؛ در میدان نبرد، اراده را دچار تزلزل نکنید؛ اگر یک طرفِ جنگ در میدان نبرد اراده‌اش سست شد، قطعاً شکست خواهد خورد.» ۱۳۹۵/۰۳/۰۳
    اراده‌ی دشمن چه بود؟ براندازی جمهوری اسلامی ایران، جمع‌کردن برنامه‌ی هسته‌ای، محدودسازی توان موشکی، ایجاد آشوب گسترده و در نهایت، وادارکردن ایران به تسلیم.

    اما امروز باید پرسید: کدام اراده بر دیگری تحمیل شد؟ آیا ایران از اصول راهبردی خود عقب نشست؟ آیا توان هسته‌ای و موشکی‌اش برچیده شد؟ آیا ساختار سیاسی کشور فروپاشید؟ آیا پروژه‌ی آشوب و تجزیه به نتیجه رسید؟ پاسخ حتی از نگاه بسیاری از تحلیلگران غربی، منفی است.
    شکست آمریکا در قالب توافق
    از همین رو، اگر امروز بحث مذاکره یا توافق مطرح می‌شود، در منطق جمهوری اسلامی ایران این نه نشانه‌ی عقب‌نشینی بلکه ادامه‌ی همان مسیر مقاومت و تثبیت اراده‌ی ایران در شکلی دیگر است. ایران اساساً میان «میدان» و «دیپلماسی» دوگانه‌ای قائل نیست. همان کشوری که در میدان جنگ تلاش می‌کند اراده‌ی خود را تحمیل کند، پشت میز مذاکره هم به‌دنبال تثبیت همان اراده است. مذاکره در این منطق، نشانه‌ی اعتماد ساده‌لوحانه به آمریکا نیست؛ ابزاری برای احقاق حق است. شبیه طلبکاری که ناچار است برای گرفتن حق خود با بدهکاری بدنام روبه‌رو شود؛ نه چون به او اعتماد دارد بلکه بخاطر اینکه می‌خواهد حقش را نقد کند.

    بنابراین، مسئله‌ی اصلی این نیست که آیا جنگ متوقف می‌شود یا توافقی شکل می‌گیرد. مسئله‌ی اصلی این است که پایان این تقابل، بر اساس اراده‌ی چه کسی نوشته خواهد شد.
    اگر ترامپ می‌خواهد آتش این تقابل خاموش شود و توافقی شکل بگیرد، راهی جز پذیرش واقعیت میدان ندارد؛ واقعیتی که امروز نه فقط در ایران بلکه در بسیاری از محافل جهانی فهمیده شده است: پروژه‌ی شکست‌دادن ایران ناکام مانده و این اراده‌ی ملت ایران بود که بر میدان غلبه کرد. در نبردی که دشمن با تمام توان برای تحمیل تسلیم وارد شد، این جمهوری اسلامی ایران بود که ایستاد، فرو نریخت و اراده‌ی خود را بر معادلات منطقه تحمیل کرد. اکنون اگر سخن از توافق است، این نه از موضع اقتدار واشنگتن بلکه از جایی آغاز می‌شود که آمریکا ناچار شده شکست پروژه‌ی خود و قدرت اراده‌ی ایرانی را بپذیرد: «رئیس‌ جمهور آمریکا در یکی از صحبتهای اخیرش گفته که ۴۷ سال است که آمریکا نتوانسته جمهوری اسلامی را از بین ببرد؛ شکایت کرده به مردم خودش. ۴۷ سال است که آمریکا نتوانسته جمهوری اسلامی را از بین ببرد. این اعتراف خوبی است. بنده میگویم: تو هم نخواهی توانست این کار را بکنی.» ۱۴۰۴/۱۱/۲۸

    نوشته های مشابه

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *